تبليغاتX
۩(¯ º°°¤ مستانه ¤ °°º ¯)۩

باز من ماندم و شبهای فراق

سینه ی غم زده و چشم تری

مرغ دل سوخته در آتش عشق

می زند کنج قفس بال و پری

که برد جانب او پیغامی؛

که رساند به من از او خبری؟

ای پرستو زکجا می آیی

ای کبوتر ز کجا می گذری

                     ای نسیم سحر از او چه خبر؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 1  توسط  مستانه  | 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم 

و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم گفتي:

     "دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي..."

     "ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشمان..."

     "تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم"

همين بود آخرين حرفت 

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نميدانم چرا رفتي ؟   نميدانم چرا؟    شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نميدانم كجا؟   تا كي؟   براي چه؟

ولي رفتي.....

                و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي‌باريد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 1  توسط  مستانه  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 1  توسط  مستانه  | 

در نگاهم خزان دلتنگی است

چشم هایم دو تکه از یک درد

و غزل های من که می بارند

یک بغل بغض آسمانی سرد

بی تو در روزهای دلتنگی

در حوالی زندگی

باران!

من نمی دانم آشنای غمم

زندگی را چگونه معنا کرد

چون قناری قفس نشین شده ام

زندگی را ترانه می میرم

تا صدایم به گوش تو برسد

با همین لحظه های کوچک زرد

آشنای تمام غربت من!

التماس عمیق چشمانم!

سوی چشمان مهربان توست

جان چشمان ساده ات برگرد...



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 1  توسط  مستانه  | 

دروغ بزرگی که همیشه می گفتی، دوستت دارم...! هر وقت به یاد حرفت میفتم

خنده و گریه با هم می رسند به من ...!

بعد از تو از کسان دیگر شنیده ام ولی؛ هیچ کدام دروغگوی خوبی نمی شوند

زود لـــو می روند و می روند

و تو؛ هنوز هم بهترین دروغــــگوی من مانده ای!!!

آخر نمی شود باور نکرد

دروغی را که روزی هزار بار شنیده ام

هنوز هم دروغهایت را دوست دارم

و با آنها خـــوشم !!!

کاش دروغ هایت همیشــــگی بودند

و من باز هم می شـــنیدم و می شکستم

و بــــاز 

فردا هم می شنیدم و می شنیدم

و کاش

دروغ هایت همیــشـگـی بودند...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 1  توسط  مستانه  | 

  رهایم کردی و رهایت نکردم.

  گفتم حرف دل یکی است ...

  هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی

  کنار کوچه بغض و بیداری

  منتظرت خواهم ماند

  چشمهایم را بر پوزخند این و آن بستم

  وصدای تو را شنیدم ..

  دلم روشن بود که یک روز ...

  از زوایای گر یه هایم ظهور میکنی

  حالا هم

  از دیدن این دو سه موی سفید در آینه تعجب نمی کنم

  فقط کمی نگران می شوم...

  می ترسم روزی در آینه

  تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند

  وتو از غربت بغض و بوسه بر نگشته باشی

  تنها از همین میترسم

  به امید دیداری دوباره.......................

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 1  توسط  مستانه  | 

می ترسم از نبودنت …
و از بودنت بیشتر!!!

نداشتن تو ویرانم می کند …
و داشتنت متوقفم!!!

وقتی نیستی کسی را نمی خواهم ...
و وقتی هستی” تو را” می خواهم!!!

رنگهایم بی تو سیاه است ...
و در کنارت خاکستری ام!!!

خداحافظی ات به جنونم می کشاند …
و سلام ات به پریشانیم!!!

بی تو دلتنگم و با تو بی قرار …
بی تو خسته ام و با تو در فراز!!!!

در خیال من بمان
از کنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت .......!!!
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 13  توسط  مستانه  | 

شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم 

 اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی 

یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

 

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش 

اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را 

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

 

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی

 هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد
 

در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست 
 

واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
 

دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
 

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
 

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
 

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
 

و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 3  توسط  مستانه  | 

رو به تو سجده مي کنم دري به کعبه باز نيست


بس که طواف کردمت مرا به حج نياز نيست


به هر طرف که رو کنم نماز من نماز نيست


مرا به بند مي کشي از اين رها ترم کني

 
از همه توبه مي کنم بلکه تو باورم کني


قلب من از صداي تو چه عاشقانه گم شد


تمام پرسه هاي من کنار تو سلوک شد


عذاب مي کشم ولي عذاب گناه نيست


وقتي شکنجه گر تويي شکنجه اشتباه نيست

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 1  توسط  مستانه  | 

ببين تمام من شدي اوج صداي من شدي


بت من شدي شکستمت وقتي خداي من شدي


ببين به يک نگاه تو تمام من خراب شد


چه کردي با سراب من که قطره قطره آب شد


به ماه بوسه مي زنم به کوه تکيه مي کنم


به من نگاه کن ببين به عشق تو چه مي کنم


منو به دست من بکش بنام من گناه کن


اگر من اشتباهتم هميشه اشتباه کن

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 0  توسط  مستانه  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 7  توسط  مستانه  | 

 
 

 آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟

 نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

 خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

 تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

 گفتم امروز هوا سرد است

 شاید موعد قرار تغییر کرده است!

 خندید به سادگیم آیینه و گفت:

 احساس پاک ، تو را زنجیر کرده است

 گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

 گفت: خوابی سال ها دیر کرده است

 در آیینه به خود نگاه می کنم

 آه ! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

 راست گفت آیینه که منتظر نباش

 او برای همیشه دیر کرده است

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 1  توسط  مستانه  | 

 

روزگاری به زبان گلها سخن می گفتم

حرفهای کرم پروانه را می فهمیدم

به وراجی سارها در دل لبخند می زدم

و در رختخواب با پروانه ای درد دل می کردم

روزگاری سوال جیرجیرک را می شنیدم و پاسخ می دادم

با هر دانه ی برفی که بر زمین می افتاد و جان می داد گریه می کردم

روزگاری به زبان گلها سخن می گفتم دیدی چگونه آن روزها رفتند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 0  توسط  مستانه  | 

من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

 در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!

 خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

 کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!

 در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 0  توسط  مستانه  | 

 

 گفتم : كبوتر ِ بوسه!
 گفتي : پَر!
 گفتم ‍: گنجشك ِ آن همه آسودگي!
 گفتي : پَر!
 گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!
 گفتي : پَر!
 گفتم : التماس ِ علاقه،
 بيتابي ِ ترانه،
 بيداري ِ بي حساب!
 نگاهم كردي!
 نه انگشتت از زمين ِ زندگي ام بلند شد،
 نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر كشيد!
 سكوت كردي كه چشمه ي شبنم،
 از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
 عاشقم كردي! همبازي ِ ناماندگار ِ اين همه گريه!
 و آخرين نگاه تو،
 هنوز در درگاه ِ گريه هاي من ايستاده است!
 حالا - بدون ِ تو!
 رو به روي آينه مي ايستم!
 مي گويم: زنبور ِ گزنده ي اين همه انتظار،
 كلاغ ِ سق سياه اين همه غصه!
 و كسي در جواب ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!
 تكرار ِ آن بازي،
 بدون ِ دست و صداي تو ممكن نيست!
 پس به پيوست تمام ِ ترانه هاي قديمي،
 باز هم مي نويسم:
برگرد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 0  توسط  مستانه  | 

 

 صبر کن عاطفه دلگیر شود بعد برو

 یا کمی از تو دلم سیر شود بعد برو

 صبر کن طفلک نوخواسته ی عاشقی ام

زندگانی کند و پیر شود بعد برو

 تازه از راه رسیدی به سفر فکر نکن  

باش تا وقت سفر دیر شود بعد برو

 تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

 تازه عاشق شده ام من به دلم رحمی کن

باش تا عشق زمین گیر شود بعد برو

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 0  توسط  مستانه  | 

 

 به التماس نجیبم بخند حرفی نیست         

       شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

 در امتداد جنونم بیا و رو در رو

       به خنده های عجیبم بخند حرفی نیست

 از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند           

       به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

 طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند              

       تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

 من از عبور نگاهی شکسته ام ، آری          

       شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست            

 به حال من پری دل گرفته هم خندید              

        تو هم بخند حبیبم ، بخند ، حرفی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 0  توسط  مستانه  | 

 

 روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت


زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت


 چه تفاوت که چه خورده است؟ غم دل يا سم


آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت


 روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود


مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت


 او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد


عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت


 هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد


دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 0  توسط  مستانه  | 

 

 راه دور است و پر از خار بيا برگرديم

                    سايه مان مانده به ديوار بيا برگرديم

                             هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی

                                               گريه ام را تو به ياد آر بيا برگرديم

                                                        اين کبوتر که تو اينسان پر و بالش بستی

                                                                       دل من بود وفادار، بيا برگرديم

                                                              ترسم اينجا که بسوزد پر و بال عشقم

                                                       يا شود حاصل تکرار بيا برگرديم

                                              يک غزل نذر نمودم که برايت گويم

                                     گفتم آنرا شب ديدار بيا برگرديم

                           باز گفتی که برايم غزل از عشق بگو

                  يک غزل ميخرم اينبار بيا برگردیم

          من که عشقم به دو چشم تو دخيلی بسته است 

   عشق من را مکن انکار بيا برگرديم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 0  توسط  مستانه  | 

 گیرد آزار دلم می گیرد

دیگر از واژۀ دیدار دلم می گیرد

کاش میشد که کمی پنجره میدیدم، گاه

دارد از این همه دیوار دلم می گیرد

گر چه من نام ترا ورد زبانم کردم

باز هم بین دو تکرار دلم می گیرد

آسمان، حال وهوای دل تو ابری نیست؟

من که هر ثانیه صد بار دلم می گیرد

دوست دارم که تو نشنیده بگیری، اما

دارد از دست تو انگار دلم می گیرد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 0  توسط  مستانه  |