باز من ماندم و شبهای فراق
سینه ی غم زده و چشم تری
مرغ دل سوخته در آتش عشق
می زند کنج قفس بال و پری
که برد جانب او پیغامی؛
که رساند به من از او خبری؟
ای پرستو زکجا می آیی
ای کبوتر ز کجا می گذری
ای نسیم سحر از او چه خبر؟
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبيترين موج تمناي دلم گفتي:
"دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي..."
"ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشمان..."
"تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم"
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نميدانم چرا رفتي ؟ نميدانم چرا؟ شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نميدانم كجا؟ تا كي؟ براي چه؟
ولي رفتي.....
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد

جان چشمان ساده ات برگرد...

دروغ بزرگی که همیشه می گفتی، دوستت دارم...! هر وقت به یاد حرفت میفتم
خنده و گریه با هم می رسند به من ...!
بعد از تو از کسان دیگر شنیده ام ولی؛ هیچ کدام دروغگوی خوبی نمی شوند
زود لـــو می روند و می روند
و تو؛ هنوز هم بهترین دروغــــگوی من مانده ای!!!
آخر نمی شود باور نکرد
دروغی را که روزی هزار بار شنیده ام
هنوز هم دروغهایت را دوست دارم
و با آنها خـــوشم !!!
کاش دروغ هایت همیشــــگی بودند
و من باز هم می شـــنیدم و می شکستم
و بــــاز
فردا هم می شنیدم و می شنیدم
و کاش
دروغ هایت همیــشـگـی بودند...!!!
رهایم کردی و رهایت نکردم.
گفتم حرف دل یکی است ...
هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی
کنار کوچه بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند
چشمهایم را بر پوزخند این و آن بستم
وصدای تو را شنیدم ..
دلم روشن بود که یک روز ...
از زوایای گر یه هایم ظهور میکنی
حالا هم
از دیدن این دو سه موی سفید در آینه تعجب نمی کنم
فقط کمی نگران می شوم...
می ترسم روزی در آینه
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
وتو از غربت بغض و بوسه بر نگشته باشی
تنها از همین میترسم
به امید دیداری دوباره.......................
شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
بس که طواف کردمت مرا به حج نياز نيست
به هر طرف که رو کنم نماز من نماز نيست
مرا به بند مي کشي از اين رها ترم کني
از همه توبه مي کنم بلکه تو باورم کني
قلب من از صداي تو چه عاشقانه گم شد
تمام پرسه هاي من کنار تو سلوک شد
عذاب مي کشم ولي عذاب گناه نيست
وقتي شکنجه گر تويي شکنجه اشتباه نيست
بت من شدي شکستمت وقتي خداي من شدي
ببين به يک نگاه تو تمام من خراب شد
چه کردي با سراب من که قطره قطره آب شد
به ماه بوسه مي زنم به کوه تکيه مي کنم
به من نگاه کن ببين به عشق تو چه مي کنم
منو به دست من بکش بنام من گناه کن
اگر من اشتباهتم هميشه اشتباه کن

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد است
شاید موعد قرار تغییر کرده است!
خندید به سادگیم آیینه و گفت:
احساس پاک ، تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت: خوابی سال ها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم
آه ! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است
روزگاری به زبان گلها سخن می گفتم
حرفهای کرم پروانه را می فهمیدم
به وراجی سارها در دل لبخند می زدم
و در رختخواب با پروانه ای درد دل می کردم
روزگاری سوال جیرجیرک را می شنیدم و پاسخ می دادم
با هر دانه ی برفی که بر زمین می افتاد و جان می داد گریه می کردم
روزگاری به زبان گلها سخن می گفتم دیدی چگونه آن روزها رفتند ...
در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!
خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!
در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی
گفتم : كبوتر ِ بوسه!
گفتي : پَر!
گفتم : گنجشك ِ آن همه آسودگي!
گفتي : پَر!
گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!
گفتي : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بيتابي ِ ترانه،
بيداري ِ بي حساب!
نگاهم كردي!
نه انگشتت از زمين ِ زندگي ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر كشيد!
سكوت كردي كه چشمه ي شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم كردي! همبازي ِ ناماندگار ِ اين همه گريه!
و آخرين نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گريه هاي من ايستاده است!
حالا - بدون ِ تو!
رو به روي آينه مي ايستم!
مي گويم: زنبور ِ گزنده ي اين همه انتظار،
كلاغ ِ سق سياه اين همه غصه!
و كسي در جواب ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!
تكرار ِ آن بازي،
بدون ِ دست و صداي تو ممكن نيست!
پس به پيوست تمام ِ ترانه هاي قديمي،
باز هم مي نويسم:
برگرد
صبر کن عاطفه دلگیر شود بعد برو
یا کمی از تو دلم سیر شود بعد برو
صبر کن طفلک نوخواسته ی عاشقی ام
زندگانی کند و پیر شود بعد برو
تازه از راه رسیدی به سفر فکر نکن
باش تا وقت سفر دیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
تازه عاشق شده ام من به دلم رحمی کن
باش تا عشق زمین گیر شود بعد برو
به التماس نجیبم بخند حرفی نیست
شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست
در امتداد جنونم بیا و رو در رو
به خنده های عجیبم بخند حرفی نیست
از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند
به این غروب غریبم بخند حرفی نیست
طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند
تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست
من از عبور نگاهی شکسته ام ، آری
شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست
به حال من پری دل گرفته هم خندید
تو هم بخند حبیبم ، بخند ، حرفی نیست
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است؟ غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت
راه دور است و پر از خار بيا برگرديم
سايه مان مانده به ديوار بيا برگرديم
هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی
گريه ام را تو به ياد آر بيا برگرديم
اين کبوتر که تو اينسان پر و بالش بستی
دل من بود وفادار، بيا برگرديم
ترسم اينجا که بسوزد پر و بال عشقم
يا شود حاصل تکرار بيا برگرديم
يک غزل نذر نمودم که برايت گويم
گفتم آنرا شب ديدار بيا برگرديم
باز گفتی که برايم غزل از عشق بگو
يک غزل ميخرم اينبار بيا برگردیم
من که عشقم به دو چشم تو دخيلی بسته است
عشق من را مکن انکار بيا برگرديم
دیگر از واژۀ دیدار دلم می گیرد
کاش میشد که کمی پنجره میدیدم، گاه
دارد از این همه دیوار دلم می گیرد
گر چه من نام ترا ورد زبانم کردم
باز هم بین دو تکرار دلم می گیرد
آسمان
، حال وهوای دل تو ابری نیست؟من که هر ثانیه صد بار دلم می گیرد
دوست دارم که تو نشنیده بگیری، اما
دارد از دست تو انگار دلم می گیرد
